تبليغاتX
فریاد آرزوها

فریاد آرزوها

اجتماعی و اخلاقی

.
و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد

و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را

به نظاره می نشیندو همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء

نی را می شنود و وظیفه دار این پیام میگردد . . .

.

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 14:18 توسط نرگس کرمی| |

فواره به آبشار گفت: «تو خیلی بدبختی! همش در حال سقوطی! از من یاد بگیر. من به جای سقوط همیشه صعود می کنم!»
آبشار جواب داد: «آخرش که چی؟ هر چقدر هم که بالا بری، باز هم سقوط می کنی. اما در عوض من خیلی قوی تر از تو هستم!»
چشمه که از آنجا رد می شد، گفت: «چرا بی خودی دعوا می کنید!؟ با من همراه بشید، می خوام یه چیزی رو بهتون نشون بدم.»
فواره و آبشار به چشمه ملحق شدند و چشمه آن دو را به دریا رساند. وقتی آنها به دریا رسیدند، احساس کردند چقدر ناتوان و کوچک اند!
چشمه به آنها گفت:«یادتون باشه، اونهایی که کوچک هستند، برای اینکه خودشون رو بزرگ جلوه بدهند، از خودشون تعریف می کنند. ولی اونهایی که مثل دریا بزرگند، احتیاجی به تعریف ندارند. بزرگی رو می شه توی اونها دید

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 8:2 توسط نرگس کرمی| |

 حضور غایبانه تو آخرین معجزه آسمان است و جهان از روزی که این شگفتی نازل شد، از حضور غیبت تو سرشار است. شگفتا! این چه غیبتی است که همه حاضران را به جُوِی نمی خرد و خرمنی از شاهدان را به خوشه ای بر نمی گیرد؛ غیبت بهانه ای است برای انتظار، و انتظار بهایی است که با آن می توان یک خروار بهشت خرید. حضور تو که هرگز غایب نمی شود؛ همان ظهور است، بی نمک انتظار. و ما حضورِ ملیح تو را که بهانه آن ـ نه بهای آن ـ انتظار کودکانه است، بیش از آن داریم که آسمانْ ستاره را. ای بقیّت خدا، از ما جز چشمی برای انتظار و دلی برای امید، باقی نمانده است. این چشم ودل را نیز خاک راه تو کردیم. باشد که غباری از آن بر گوشه ای از قبای تو بنشیند.

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 16:5 توسط نرگس کرمی| |

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است! 

سلام دوستهاي عزيز و مهربون
با عرض پوزش الان وقت جواب دادن به كامنت هاي شما رو ندارم
حتما سر فرصت جواب شما عزيزان رو مي دهم

التماس دعا
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:6 توسط نرگس کرمی| |

عارفی گوید:
پاسخ چهار نفر مرا سخت تکان داد
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد
او گفت: ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود...
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت. به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت .گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای؟
کودک شعله را فوت کرد و آن را خاموش ساخت
و سپس گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد گفتم: اول رویت را بپوشان
بعد با من حرف بزن
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست
تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 20:12 توسط نرگس کرمی| |

 

خداوندا ،

چگونه تو را بخوانم كه من منم ؟ و چگونه از تو قطع امید كنم كه تو ، تویی ؟



خداوندا ،

ازتو نخواسته ام تو به من عطا میكنی ،پس از چه كسی بخواهم كه به من عطا كند؟



خداوندا ،

تو را نخوانده ام و تو پاسخم می دهی ، پس چه كسی را بخوانم كه پاسخم دهد ؟



خداوندا ،

زاری نكرده به درگاهت ، بر من مهربانی میكنی ، پس نزد چه كسی زاری كنم كه بر من مهربانی كند ؟



بارالها ،

آن سان كه دریا را برای موسی شكافتی و نجاتش دادی ،

از تو میخواهم كه بر محمد (ص)و آل او درود فرستی

و مرا از تنگناهایی كه در آن گرفتار شده ام وارهانی و مرا ازگشایش و فرج زودرس بهره مند كنی ، به فضل رحمتت ای مهربان ترین مهربانان .



آمین یا رب العالمین

 

التماس

 

فرازی از صحیفه سجادیه


نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 12:10 توسط نرگس کرمی| |

 

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد

شاید دعای مادرت زهرا بگیرد

آقا بیا تا با ظهور چشم‌هایت

این چشم‌های ما کمی تقوا بگیرد

آقا بیا تا این شکسته کشتی ما

آرام راه ساحل دریا بگیرد

اقا بیا تا کی دو چشم انتظارم

شب‌های جمعه تا سحر احیا بگیرد

پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت

تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد

اقا خلاصه یک نفر باید بیاید

تا انتقام دست زهرا را بگیرد


سلام به همه ي دوستان عزيز

فرا رسيدم  ماه  مهموني خدا ماه ر مضون را بهتون تبريك مي گويم

دوستان عزيز در نظر سنجي وبلاگ شركت كنيد

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 10:21 توسط نرگس کرمی| |

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری میکند.

*سلام  دوستان

این نوشته از لحاظ املایی غلط های زیادی دارد چون نوشته یک دبستانی هست اشتباه نگیرید

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 10:26 توسط نرگس کرمی| |

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند


لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند


مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

داستانی از شادروان منوچهر احترامی

حرف نويسنده:
سلام دوستان عزيز
حالتون خوبه از حضور هميشگي شما و همچنين اظهارلطف شما بهانه اي شد براي بازگشت دوباره ي من به دنياي وبلاگ
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 18:53 توسط نرگس کرمی| |


مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته

 و بر وری ماشین خط می اندازد . مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات

محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود  در بیمارستان

كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

. . .



 وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان  من كی دوباره رشد

می كنند ؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین

خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین .. و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان

 چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :   ( دوستت دارم پدر !

)عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:22 توسط نرگس کرمی| |

Design By : nightSelect.com